و ذرات زمان به گردبادی مرا در خود فرو کشیدند و
دایره وار ماه ها را هفته ها را روزها را چرخ خوردم و
چرخ خوردم و به تکرار رسانیدم و
تمام هیجان ذرات را در خود فرو می بلعیدت ام زمان و
چشم می گذاردم و پلک می گذارم و
مي بینم یک سال گذشت
انتها به انتهای آذر وب لاگ من یک ساله شد.
پر شدم از تمام کلماتی که ذهن ام را قدم زدند و
لب ریز شدم از تمام آدم هایی که ا ز زبان شان را فهمیدم و
رویای شان را ترجمه کردم و
سرشار از تمام ناگفته هایی که ذهنیت ام را سر گردان ام کردند و
تاب ام دادند و لذتی عمیق را ...
سرد کشیدم بالا با داغی ای که لب هایم را سوزاندند و
یک سال پر بار از تمامی اتفاق های خوب زندگی و بد ... !؟
نه نداشتم ... تمامی هر چه بود از برای من، مال من بود.
* شعر! ناچیز نوشتم ... ناچیز می پنداردم.
دوباره هم قد تمام کلمات ام خواهم شد، اگر این نطفه را به دنیا شوم
* فیلم ... دو تا ... که باید با هم قد بکشیم ...
شانه به شانه ی هم بایستیم من و تمام قطعات این موجود تپنده در سرم که مغزم را می تراشد ...
من ابتدای تو ام هنوز هم می توانم در تو ...
* طناب ام را می غلتانم روی زمین شان و می چرخانم
دنیای بزرگ تری دارم با زمینی که از خاک لب های ... مان نه!
از پاهای مان شروع می شود ...
* امسال را قدم های بزرگ تری برمی دارم.
